خونه مامان جون
![]()
بعد از 2 ماه مامان الی مرخصی گرفت تا بریم خونه مامان جون
واسه 2 هفته بمونیم ولی بابایی چون کار داشت ما رو رسوند
و برگشت.
روز اول رفتیم دنبال تقاضای پاسپورت سامیار و از فرداش هر
روز مهمونی و بیرون، خیلی به سامی خوش گذشت .سامی
عزیزم صبح که بیدار می شد توی حیاط آب بازی
می کرد و مامان الی هم تند تند بهش صبحانه می داد ؛
بعد هم بازی و شیطونی تا ظهر که دایی اشکان و هدا میامدن
سامیار:دایی دایی دایی دایی ...........
توتور توتور توتور ............
بعد هم توتور سواری و عشق وحال
چپ و راست هم میگفت هدا هدا
وقتی دایی آرش میامد داد میزدی
آررررررررررررررررررررررررررررررررررری ،عمی(به ارشیا
میگی)
یه روز رفتیم خیاطی مردانه تا برات یه شلوار خوشگل بدوزه

شب آخری که اونجا بودیم رفتیم عروسی یاسر،یه کم مریض
بودی و نق نق میکردی ولی خوشبختانه بابا ساعت 10 اومد و
سپردمت به بابایی .آقا سامیار با پیراهن و شلوار پارچه ای براق
وکروات و موهای فشن چقدر دوست داشتنی تر از همیشه بودی.
سامیار بگو یاسر
شروع میکنی به سینه زدن آخه فکر میکنی یا حسین میگن
خلاصه اینکه حسابی به سامی کوچولو خوش
گذشت



خونه مامان جون
